زندگینامه دکتر غلامرضا اسدالهی

کلاس چهارم ابتدایی بود که انقلاب اسلامی برپاشدو مدرسه ها تعطیل.  اسداللهی اولین مطالب راجع به امام خمینی (ره) را از زبان حسنی آموزگار کلاس چهارم شنیده بود و پس از تعطیلی مدارس نیز با حضوردر مساجد و مراسم راهپیمایی با موضوع انقلاب بیشتر آشنا شد همین آشنایی و توجه ، تفکر بعدی او را رقم زد . وی دوره راهنمایی را در روستا به اتمام رساند وسپس به مشهد آمد و به همراه برادرش که دانشجو بود به تحصیل خود ادامه داد یک سال بعدبه تربت جام رفت و در دبیرستانهای شهید مطهری وآیت الله طالقانی   تربت جام ادامه تحصیل داد و دیپلم گرفت . همان سال در کنکوردانشگاههای تهران ، امام صادق (ع)،علوم اسلامی رضوی مشهد شرکت کرد و با رتبه زیر 100 در همه آن مراکز قبول شد اما علاقه او به شغل قضاء او را به دانشکده علوم قضایی کشاند و در 1367 شمسی ضمن تحصیل به استخدام قوه قضاییه در آمد. وی پس از اتمام دوره کارشناسی سمت های قضایی دادیاری ، دادرسی ، ریاست دادگاه شهرستان ، استان مدیریت کل بازرسی استان های مختلف کشور و همچنین مدیر کل بازرسی امور ویژه سازمان بازرسی کل کشور را بر عهده گرفت و هم اکنون در حوزه ریاست قوه قضاییه دبیر هیات مرکزی نظارت بر حفظ حقوق شهروندی است .
اسداللهی در ضمن خدمت به تحصیلات خود نیز ادامه داد و در دو رشته ی مدیریت دولتی و حقوق عمومی ، موفق به دریافت کارشناسی ارشد شد . رتبه ممتازش در دوره کارشناسی ارشد زمینه ادامه تحصیل او را در مقطع دکتری نیز فراهم کرده است .
غلامرضا اسداللهی با تفکر بسیجی و روحیه ای انقلابی بزرگ شده است و از همان دوران تحصیل در مقطع راهنمایی با بسیج محل ارتباط فعال داشت و در دوره دبیرستان جزء شورای مرکزی بسیج بود و در سال 1366 در مناطق غرب و جنوب کشور به عنوان بسیجی در جبهه های دفاع مقدس حضوری داوطلبانه داشت. با اینکه سربلندی ملت ایران و سر افزاری جوانان این مرز و بوم از آرزوهای اوست اما پیشرفت زادگاهش را دغدغه اصلی خود می داند .
/ 3 نظر / 4 بازدید
يوسف عابدين

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود. این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم. روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست. عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم. چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخش